تبليغاتX
همه چیز در باره ی ما
در این وبلاگ از عاشقانه ها خواهم نوشت / از عاشقانه هایم از دلتنگی هایم از سینما
در امتداد وزش بی سر انجام بادها تنها یک داستان معمولی تکرار می شود

پ.ن:بالا خره فیلمم رو ساختم.

+ نوشته شده در  2008/6/16ساعت 9 AM  توسط همایون  | 

۲ اردیبهشت ۸۷

مکان داشکده سوره

گروه تئاتر دانشکده سوره به مناسبت روز جهانی تئاتر برنامه های گونا گونی را تدارک دیده است. از جمله ی این برنامه های نام گذاری سالن اجرای داشکده سوره به نام اکبر رادی فقید است .از روز قبل بچه ها برنامه های مختلفی از جمله اجرای تئاتر و نمایشنامه خوانی را در دانشگاه برگذار کرده اند.

مشکل زمانی اغاز شد که بعد از اجرای عملیات ژانگولر فرزاد معافی (مدیر گروه  تئاتر ) بر روی سن از محمد چرم شیر دعوت شد که در باره ی اکبر رادی و این نام گذاری فرخنده  سخن بگوید

چرم شیر: بگذارید کمی هم خشمگین و جدی صحبت کنیم من ناراحتم از اینکه نام اکبر رادی را بر روی سالن اجرای دانشکده ای می گذارید که دانشجویانش  از جنس رادی نیستند.رادی ۴۰ سال نوشت مبارزه کرد اما توقف نکرد

اما این دانشگاه که من بعد از ۱۵ سال تدریس خوشبختانه  ترم قبل برای همیشه تدریس را کنار گذاشتم  در چشم های تک تک دانشجویانش چیزی نیست حسی نیست چیزی برای اینها مهم نیست....

اقای چرم شیر استاد گرانقدر :شما خشمگین بودید چون روزی که رادی در گذشت صدا و سیما راحت از ان گذشت

و شما بودید که ۲۴ ساعت بعد در برنامه ی صالح علا فرمودید که خشمگینید و از رادی سخن گفتید

شاگر دخلف اقای رادی شما از اینکه برای هنر و هنر مندان  سردمداران مملکت ارزشی قائل نیستند خشمگینید

و طبق معمول دیواری از دیوار جوانان کاه گلی تر پیدا نشد

استاد عزیز  که در مصرت برف نمی بارد قبول دارم که در چشمان بسیاری از ما چیزی نیست اما دوستانی را می شنا سم که

که نگاهشان حرف های بسیاری برای گفتن دارد

ان عده ی کثیری هم که خالی مانده اند ایراد کار را در همنسلان خودتان هم جستجو کنید

"معلم بد" در چشمان اساتید هم چیزی پیدا نمی شود

ژانگولر بازی های جناب مستطاب معافی را مشاهده نکردید؟

+ نوشته شده در  2008/4/23ساعت 10 AM  توسط همایون  | 

دور شمشاد ها را نایلون کشیده اند که سرما نخورند

پیر مرد روی ویلچرسیگارش را که می گیراندگفت

دمپایی پلاستیکی :قهوه ای

پیر زن گفت هنر پیشه  که بود جوان بود

 می رقصد

دمپایی :زرد

دیگری  گفت من نوه ای هستم که مدت ها به انتظارم ایستاده

ابی

سر را در میان پا هایش گذاشته بود

می ماند به خلسه رفته باشد 

می گویند همیشه در این حا ل است

سبز

گریه می کرد

۱۸ سال است فرزندان به دیدنش نیا مده اند

سرخ

۲۷ سال در کهریزک روز گار گذرانده است

سفید

باقی همه مرگ است در کهریزک

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/17ساعت 9 AM  توسط همایون  | 

نیچه: پندارهای است که از یاد برده ایم.پندارهایی پوچ....

سقراط: نیکی یا خیر را به نشانه ی نهایت حقیقت منشا وجود و با لاترین موضوع شناخت معرفی می کند

افلاطون:واقعیت های که توسط ذهن قابل درک هستند

من:حقیقت این است که هیچ حقیقتی نیست.پس هیچ حقیقتی نیست نیز نیست

من نیستم.من نیستم نیست.من نیستم نیست نیست.

یکی:حقیقت خداست حقیقت ماییم

من:خدا نسیت.خدا نسیت نیز  نیست.من نیستم.شما شاید

شاید نیست.قطعیت نیست

عدم قطعیت نیست....

همه ی اینها می شود : هیچی نیست

پ.ن: هیچی نیست هم نیست

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/31ساعت 10 AM  توسط همایون  | 

از میان این تاریکی

نوری گند

تمامی پلشتی خود را به رخم می کشد

فرا فکنی گه در این شب ها

فصل سرد را نیز متاخر می کند

 نه دستی مرا بیرون می کشد

نه سیفونی است که غرقابه ام کند

سمفونی تیره روزی

استوار می نوازد

و چرک ترین سفیدی که تا کنون دیده ام

نقش رفلکتور و اینه را توام بازی می کند

لحظاتی که از هر کثافتی اکنده اند

به سوی خوشبختیم می خوانند

هر شب سر بر بالینی می گذارم

 که الوده ی خون و منی است

نفس تنگی از افیون  یاهوای بهشت نیست

تنفس گر گرفته ی مردمانی است

که پاکی را در اوج شهوت ارائه می دهند

از زنا فارغ می شوند

بر نماز می ایستند

+ نوشته شده در  2007/10/23ساعت 4 AM  توسط همایون  | 

گاه ما نیازی به کلمات نداریم بر عکس این کلمات هستند که به ما نیاز دارند.

اگر ما اینجا نباشیم کلمات کارکردشان را به کلی از دست می دهند.ان ها به سر نوشت کلماتی دچار می شوند که هیچ وقت به زبان نیا مدند

وکلماتی که به زبان نمی ایند دیگر کلمه نیستند

+ نوشته شده در  2007/10/15ساعت 7 PM  توسط همایون  | 

:تا حالا زن قهوه چی ندیده بودم

:دور از جونت زیر بته به عمل اومدی؟

:بله؟

:زیر بته به عمل اومدی؟  این چایی رو کی می ذاره جلوی بابات؟

:خب معلومه مادرم!

:زن هاهمشون قهوه چی اند.روز کارگرند غروب قهوه چی اند شب هم  همه با هم همکارند. دور از جون مادرت!

+ نوشته شده در  2007/7/22ساعت 9 AM  توسط همایون  | 

اغاز پروسه امتحانات ترم

توهم ۲۰ گرفتن در درس ها (قابل توجه انهایی که می گویند دانشگاه جای ۲۰ گرفتن نیست)

تدارک ساخت اولین فیلم کوتاه (یک فیلم به شدت هما یونی  جارموشی تارنتینویی بکتی و باز همایونی)

ارتباط بیشتر فیزکی با اونی که ۵ شنبه منو البته نه به میل خود پیچانید(همون پیچوند)

ماندن در تهران یا رودسر مساله این است

بکش و و خوشگل شو(اینجا استعاره از لاغر شدن) یا تا می توانی بخور و حال کن(همون  همینی که هست می خوای بخواه نمی خوای نخواه)

با موهایم چه بکنم؟

کت و شلوار جورجیو ارمانی آری یا خیر؟(هاکوپیان به راستی در گذار خز شد گی به سر می برد)

دوربین مانوئل یا دیجیتال براستی صلت کدامین قصیده اند غزل؟

تقویت زبان

فیلم بینی به شدت

خواندن تمامی کتاب های نخوانده ام

باز همان اشفته گیسوی خودم باچشمانی به روشنایی الماس ستارگان وقامتی چون سرو و لبخندی دل فریب و همان که گل نسبتی ندارد با روی دلفریبش و او در میان گلها چون گل میان خار است(مگه می شه فکر این دو دقیقه منو ول کنه؟؟؟؟)

اوای کدامین دور دستهاست که مرا می خواند(مسافرت کجا برم)

چه تدبیری می توان اندیشید برای کاستن هزینه ی تلافین(نکته ی کنکوری:جمع مکسر تلفون.اینجا هم تلفون منزل هم موبایل را شامل می شود)

شما را چه بکنیم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/6/17ساعت 3 AM  توسط همایون  | 

دست بردار از این میکده ی سر به سری

پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری

که فقط فکر کنی بهتری

.....

ای عشق با تو حرف می زنم ای رنج

مگر اجری؟

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

ای کاش..................

+ نوشته شده در  2007/6/10ساعت 8 PM  توسط همایون  | 

Entry for May 23, 2007 magnify
گوشواره ها بر باد/تصویر او در یاد/می خواند همه دم با من/به جستجوی من بیا/در همین نزدیکی/به یاد من بیدار است/دل در فراق تبدرا است/اه فاصله ها/فاصله کاش به دوری دو گوشواره بود/دور اما چنین نزدیک!/شب بیدار ی هم عالمی دارد/با طعم گس سیگار و عکس او/اواز نامجو به دور دست ها می بردم/چشمهایش به دور تر/به دوری نزدیک /به دوری سهل و ممتنع/شعر هایم برای تو/داستان ها و اواز ها/اشکهایم لبخندم/فکر هایم//تنها وتنهاگوشواره هااز من
+ نوشته شده در  2007/5/24ساعت 1 AM  توسط همایون  |